تبليغاتX
شوق دیدار




من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شب ها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم : تو را دوست دارم

نه خطی، نه خالی، نه خواب و خیالی !!

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه ی غم تو را دوست دارم

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوئیم با هم، تو را دوست دارم

جهان یک دهان شد هم آواز با ما:

تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 15:23 توسط غزاله و غزل |

سلام به تو.. به تویی که مهربونی و عشق و محبت و به من هدیه دادی... به تویی که معنای زندگی

و علاقه رو بهم فهموندی... به تویی که با وجودت عاشقی رو با تموم وجودم حس کردم.. آخ که

نمیدونی چقدر شیرین و دوست داشتنیه کسی رو با تموم دل و جونت دوست داشته باشی...

وقتی چشماتو باز میکنی با یاد و خاطره ی اون روز قشنگتو شروع کنی... هر چیزی که با تو

شروع بشه عالی پیش میره... الان که داری این مطلب و میخونی نمیدونم خسته ای یا سر حال...

خونه ای یا محل کارت اما میخوام اینو بدونی که تو هر کجای این کره ی خاکی که باشی ..

دل من با توئه.. همیشه و همه جا.

دلم واسه ت یه ریزه شده... نمیدونم چه جوری باید با این دلتنگیها سر کنم.. چه جوری باید با این

روزهای سخت و طولانی بجنگم... دوری از تو بدجور آزارم میده... اما به قولی گفتنی باید سوخت

و ساخت.. من به این امید این روزها رو میگذرونم چون میدونم شیرینی روزهای با تو بودن در برابر

تلخی این روزها فوق العاده جذاب و دوست داشتنیه...

توی این دلم کلی حرف واسه گفتن با تو دارم.. اما میخوام توی چشمات نگاه کنم و با زبون بی زبونی

حرف دلمو برات بگم... انقدر لحظات با تو بودن دلنشین و حرف زدن با تو شیرینه که هیچ وقت از با تو

بودن سیر نمیشم...

چند روز پیش که با هم صحبت میکردیم.. یه جمله ی خیلی قشنگ گفتی که واقعا به دلم نشست

می دونم یادت میاد چون خودت هم گفتی فکر میکردم این قشنگترین کلمه ایه که به زبون آوردم

آره عزیز تر از جونم.. خیلی دلنشین بود " شاه بیت غزل زندگیمی" همه ی حرفات قشنگن اما این

یکیو با تموم وجودت و از اعماق وجودت به زبون آوردی..  هر چه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند...

به دل منم بدجور نشست...

ته همه ی حرفایی که زدم و میزنم یه جمله ی خیلی کوچیک اما وسیع نهفته ست.. مطمئنم

میدونی چیه... آره درست حدس زدی............... دووووست داااارم

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:57 توسط غزاله و غزل |

  غزلک...

  پشت این پنجره ها دل میگیره

  غم و غصه ی دلُ تو می دونی

  وقتی از بخت خودم حرف می زنم

  چشام اشک بارون میشه، تو می دونی

  عمریِ غم تو دلم زندونیٍ

  دل من زندون داره تو می دونی

  هرچی بهش می گم تو آزادی دیگه

  می گه من دوست دارم تو می دونی

  می خوام امشب با خدا شکوه کنم

  شکوه های دلمُ تو می دونی

  بگم ای خدا چرا بختم سیاست

  چرا بخت من سیاست تو می دونی

  اگه امشب بگذره فردا میشه

  مگه فردا چی میشه، تو می دونی

  چرا وقتی آدم تنها می شه

  غم و غصّش قد یک دنیا میشه

  میره یه گوشه پنهون می شینه

  اونجا رو مثل یه زندون می بینه

  غم تنهائی اسیرت می کنه

  تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

  وقتی تنها می شم اشک تو چشام پر می زنه

  غم میاد یواش یواش خونه ی دل در میزنه

  یاد اون شبها می افتم زیر مهتاب بهار

  توی جنگل، لب چشمه می نشستیم، من و یار

  می گم این دنیا دیگه، مثل قدیما نمی شه

  دل اون آدما زشتُ...، دیگه زیبا نمی شه

  اون بالا باد، باز داره زاغِ ابرا رو چوب می زنه

  اشک این ابرا زیادِ، ولی بارون نمی شه...

                         ****************

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:33 توسط غزاله و غزل |

  غزلک...             

  نیمه شب آواره و بی حس و حال

  در سرم سودای جامی بی زوال

  پرسه ای آغاز کردیم در خیال

  دل بیاد آورد ایام روزگار...

  از جدائی یک دو سالی می گذشت

  یک دو سالی از عمر رفت و بر نگشت

  دل بیاد آورد اول بار را

  خاطرات اولین دیدار را

  آن نظر بازی آن اسرار را

  آن دو چشم مست آهو وار را

  همچو رازی مبهم و سر بسته بود

  چون من از تکرار او هم خسته بود

  آمد و هم آشیان شد با من

  همنشین و هم زبان شد با من

  خسته جان بودم که جان شد با من او

  نا توان بود و توان شد با من او

  دامنش شد خوابگاه خستگی

  این چنین آغاز شد دلبستگی...

                     ***

  وای از آن شب زنده داری تا سحر

  وای از آن عمری که با او شد بسر

  مست او بودم ز دنیا بی خبر

  دم به دم این عشق می شد بیشتر

  آمد و در خلوتم دمساز شد

  گفتگو ها بین ما آغاز شد

  گفتمش..

  گفتمش در عشق پا بر جاست دل

  گر گشائی چشم دل زیباست دل

  گر تو زورقبان شوی دریاست دل

  بی تو شام بی فرداست دل

  دل ز عشق روی تو حیران شده

  در پی عشق تو سرگردان شده

  گفت..

  گفت در عشقت وفا دارم بدار

  من تو را بس دوست میدارم بدان

  شوق وصلت را به سر دارم بدان

  چون توئی مخمور، خمّارم بدار

  با تو شادی میشود غمهای من

  با تو زیبا میشود فردای من...

  گفتمش عشقت به دل افزون شده

  دل ز جادوی رخت افزون شده

  جز تو هر یاری به دل مدفون شده

  عالم از زیبائیت مجنون شده...

                    ***

  بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش..

  بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

  طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش

  در سرم جز عشق او سودا نبود

  بهر کس جز او در این دل جا نبود

  دیده جز بر روی او بینا نبود

  همچو عشق من هیچ گل، زیبا نبود

  خوبی او شهره ی آفاق بود

  در نجابت در نکوئی، فاق بود

                  ***

  روزگار..

  روزگار اما وفا با ما نداشت

  طاقت خوشبختی ما را نداشت

  پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

  بی گمان از مرگ ما، پروا نداشت

  آخرِ این قصّه هجران بود و بس

  حسرت و رنج فراوان بود و بس

  یار ما را از جدائی غم نبود

  در غمش مجنون عاشق کم نبود

  بر سر پیمان خود محکم نبود

  سهم من از عشق، جز ماتم نبود

  با من دیوانه پیمان ساده بست

  ساده هم آن عهد و پیمان را شکست

  بی خبر پیمان یاری را گسست

  این خبر، نا گاه پشتم را شکست

  آن کبوتر عاقبت از بند رفت

  رفت و با دلداری دگر عهد بست

  با که گویم او که همخون منست

  خصم جان وتشنه ی خون منست

  بخت بد بین وصل او قسمت نشد

  این گدا مشمول آن رحمت نشد

  آن طلا حاصل به این قیمت نشد.

                     ***

  عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

  با چنین تقدیر بد، تدبیر نیست

  از غمش با دود و دم همدم شدم

  باد نوش غصه ی او من شدم

  مست و مخمور و خراب از غم شدم

  ذره ذره آب گشتم، کم شدم

  آخر آتش زد دل دیوانه را

  سوخت بی پروا پر پروانه را...

                  ***

  عشق من..

  عشق من از من گذشتی خوش گذر

  بعد از این حتی تو اسمم را نبر

  خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

  دیشب از کف رفت، فردا را نگر

  آخرین یکبار از من بشنو پند

  بر من و بر روزگارم دل نبند

  عاشقی را دیر فهمیدی چه زود

  عشق دیرین گسسته تار و پود

  گر چه آب رفته بازآید به رود

  ماهی بیچاره اما... مرده بود.

                   ***

  بعد از این هم آشیانت هر کس هست

  باش با او، یاد تو ما را بس است.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:13 توسط غزاله و غزل |

 

                     

با مركب نسيم


همواره عشق ؛ بي خبر از راه ميرسد
چونان مسافري كه به ناگاه مي رسد

وا مي نهم به اشك و به مژگان تداركش
چون وقت آب و جاروي اين راه مي رسد

اينک زهي شكوه كه نزدت كلام من
با مركب نسيم سحرگاه مي رسد

با ديگران نمي نهدت دل ؛ به دامنت
چندان كه دست خواهش
؛ كوتاه مي رسد

ميلي كمين گرفته پلنگانه در دلم
تا آهوي تو ؛ كي به كمينگاه مي رسد

هنگام وصل ماست ؛ به باغ بزرگ شب
وقتي كه سيب نقره اي ماه مي رسد


 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:2 توسط غزاله و غزل |

         

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:9 توسط غزاله و غزل |

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته‌ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه‌ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه‌های ساده‌ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه‌های خسته‌ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه‌های بی بهانه‌ام
بازوان حس شاعرانه‌ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه‌ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه‌ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟
درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 15:1 توسط غزاله و غزل |

ای رفته از برم به دیاران دور دست

با هر نگین اشک به چشم تر منی

هر جا که عشق هست و صفا هست و بوسه هست

در خاطر منی.............

هر شامگه که جامه ی نیلین آسمان

پولک نشان ز نقش هزارا ن ستاره است

هر شب که مه چو دانه ای الماس بی رقیب

بر گوش شب به جلوه، چنان گوشواره است

آن بوسه ها و زمزه های شبانه را

یادآور منی، در خاطر منی

در موسم بهار کز مهر بامداد

تک دختر نسیم ، مشاطه وار موی مرا شانه میکند

آن دم که شاخ پرگل باغی به دست باد

خم می شود که بوسه زند بر لبان من

وانگاه، نرم نرم گلهای خویش را به سرم دانه می کند

آن لحظه، ای رمیده ز من...!

در بر منی، در خاطر منی

هر روز نیمه ابری پاییز دلپسند

کز تند بادها با دست هر درخت

صدها هزار برگ ز هر سو چو پول زرد

رقصنده در هواست...

وآن روزها که در کف این آبی بلند

خورشید نیمروز چون سکه ی طلاست

تنها تویی که روشنگر منی، در خاطر منی

هر سال، چون سپاه زمستان فرا رسد از راههای دور

در بامداد سرد که بر ناودان کوی

قندیلهای یخ دارد شکوه و جلوه ی آویز بلور

آن لحظه ها که رقص کند برف در فضا

همچون کبوتری

و آنگه برای بوسه نشینند مست و شاد

پروانه های برف، به مژگان دختری

در پیش دیده ی من و در منظر منی، در خاطر منی

آن صبحها که گرمی جانبخش آفتاب

چون نشئه ی شراب دود در میان پوست

یا آن شبی که رهگذری مست و نغمه خوان

دل می برد به بانگ خوش آهنگ دوست دوست

در باور منی، در خاطر منی

اردیبهشت ماه، یعنی زمان دلبری دختر بهار

کز تک چراغ لاله، چراغانی ست باغ

وز غنچه های سرخ

تک تک میان سبزه، فروزان بود چراغ

و آنگه که عاشقانه بپیجد به دلبری

بر شاخ نسترن، نیلوفری سپید

آید مرا به یاد که: نیلوفر منی، در خاطر منی

هر جا که بزم هست و زنم جام را به جام

در گوش من صدای تو گوید که: نوش نوش

اشکم دود به چهره و لب می نهم به جام

شاید روم ز هوش

باور نمیکنی که بگویم جکایتی:

آن لحظه ای که جام بلورین به لب می نهم

در ساغر منی، در خاطر منی

برگرد ای پرنده ی رنجیده، بازگرد

باز آ که خلوت دل من، آشیان توست

در راه، در گذر، در خانه، در اتاق

هر سو نشان توست

با چلچراغ یاد تو نورانی ام هنوز

پنداشتی که نور تو خاموش می شود؟؟

پنداشتی که رفتی و یاد گذشته مرد؟؟

و آن عشق پایدار فراموش می شود

نه ای امید من....!!

دیوانه ی توام، افسونگر منی

هر جا به هر زمان در خاطر منی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 14:5 توسط غزاله و غزل |

                                             

دلکم بی پروایی؟؟؟؟

مگذار مرواریدهای بی رنگ حباب دیدگانت بر گونه های سرخ و عاشق پرورت

سرازیر شوند....!!!!

همان به که در زندان غم و در اسارت به سر برند...

گوئیا معشوقه های این عصر لایق گلوبند نشان عشق نیستند.....

   

و به دیگر بار نادیای من مرا به پرسیدن گرفت كه :


مرا رهی بنمای اگرت توانستنی است و دانستنی


گفتم به چشم ای نور چشم من


این راه بی نهایت را به قدمی از خلوص قدم رنجه خواهم كرد فقط به خاطر تو.


اینك آماده آمده ام , خوش گوی ای گل خوشبوی!


مرا عطر كلام تو اگر كه همچون لالها هم باشم به كلام می آورد


پس آنگاه عرصه گاه سخن را در نوردید و مرا بدین سان مخاطب خویش ساخت

كه :


چونكه عزم تفحص دل می كنم


هر لحظه بیش از پیش كمتر آگاه می شوم, چاره چیست ؟


پاسخ را چنین گفتنش آمدم كه :


چون عزم تفحص دل جزم كردی و نیت به رزم كردی و سختی های این راه

را با حزمی استوار هضم كردی ... در برابر نشستن بایست !


نا امید مشو !


هیچ نیرزی هچون بیدی که به بادی میلرزد و از تلاش امتناع نورزی.


دل چندان عظمت دارد كه اگر به آخر خود هم برسی هنوز در اول دل باشی

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 23:58 توسط غزاله و غزل |

 

دلهای بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند.

عشق هایی که جان دادن در کنارشان آرزوئی شورانگیز است.

اما کدام معشوقی مخاطب راستین چنین عشقی تواند بود؟

این عشق ها همواره در فضای مهگون و جادوئی اسطوره و افسانه سرگردان اند

و در دل کلمات شعر و در حلقوم ناله های موسیقی و در روح ناپیدای هنرها و یا

در خلوت دردمند سکوت و حسرت و خیال و تنهائی چشم براه آمدن کسی که می دانند

نمی آید!

راستی چرا عشق ها راست اند و معشوق ها دروغ؟

وانگهی عشق مگر نه بیتابی شورانگیز دل ها است در جستجوی گم کرده خویش؟


پیداست که من از عشقهای «بزرگ» سخن می گویم نه از عشقهای «شدید»،

از نیازی که به «بی‌اوئی» است نه احتیاجی که، فقر به «بی کسی»!

هراس «مجهول ماندن»، نه درد « محروم بودن»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گفتنيها كم نيست، من و تو كم بوديم 

خشك و پژمرده، تا روي زمين خم بوديم

 
گفتنيها كم نيست، من و تو كم گفتيم

مثل هذيان دم مرگ، از آغاز، چنين ‌درهم و برهم گفتيم


ديدنيها كم نيست، من و تو كم ديديم

بي سبب از پاييز، جاي ميلاد اقاقيها را پرسيديم

 
چيدنيها كم نيست، من و تو كم چيديم

وقت گل دادن عشق، روي دار قالي،

بي‌سبب حتي، پرتاب گل سرخي را ترسيديم

 
خواندني‌ها كم نيست، من و تو كم خوانديم 

من و تو ساده ترين ‌شكل سرودن را در معبر

باز، ‌با دهاني بسته وامانديم


من و تو كم بوديم


من و تو، اما در ميدانها


اينك اندازه ‌ما مي‌خوانيم


ما به اندازه‌ «ما» مي‌گوييم، ‌ما به اندازه‌ «ما» مي چينيم


‌ما به اندازه‌ «ما» مي بوييم، ‌ما به اندازه‌ «ما» مي روييم

 
من و تو كم نه، كه بايد شب بي ‌رحم و گل مريم و بيداري شبنم باشيم


من و تو  خم نه و درهم نه و كم نه، ‌كه مي‌بايد، ‌با هم باشيم


من و تو حق داريم در شب اين جنبش


نبض آدم باشيم


من و تو حق داريم كه به اندازه‌ «ما» هم شده


با هم باشيم


گفتنيها كم نيست...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مي داني قرارم كجاست؟


نشانش را و رمز نگاهش را نميدانم


همين اندازه ميدانم، كه او دنيايي از مهر است


ولي يكجا نمي ماند


گمانم از من و از ما گريزان است

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 13:1 توسط غزاله و غزل |

نگاه عاشقان را صد زبان است

بود پوشیده از چشم من و تو

هر آن رازی که بر عاشق عیان است

تو مو می بینی و او پیچش مو

"تو ابرو او اشارتهای ابرو"

جوانک زلف دختر را به نرمی

به انگشت نوازش تاب می داد

پری رو گریه می کرد از سر شوق

به نرگس های چشمش آب می داد

میان گریه گاهی خنده می کرد

لبش کار مه تابنده می کرد

جوان در زیر لب با خویش می گفت:

مه من دلربا شیرین دهانست

" میان ماه من تا ماه گردون

تفاوت از زمین تا آسمان است"

پری رو تا برد دل را ز عاشق

به هنگام نیازش ناز می کرد

خمار آلوده نرگس را به صد ناز

گهی می بست و گاهی باز می کرد

جوان آهی کشید و گفت:

ای گل..........

" چه خوش باشد که بعد از انتظاری...."

کلامش را برید و گفت آن ماه:

" به امیدی رسد امیدواری"

جوان گفتا که من امیدوارم

پری گفت امشب امیدت بر آرم

هزاران راز دل گفتند با هم

که گوش باد هم نشنید آنرا

بلی...

راز دل آشفته دلها

نخواهد بار منت از زبان را

به چشم یکدگر تا خیره بودند

هزاران گفته از هم می شنودند

جوان با چشم گریان

گاهگاهی

به چین موج دریا خیره می شد

غم و شوق و امید و نا امیدی

به جان دردمندش چیره می شد

گهی عاشق ز سوز سینه خویش

به روی یار گرد آه می ریخت

گهی با قطره های روشن اشک

ستاره بر رخ آن ماه می ریخت

ز اشک و آه طوفانی به پا بود

" خدای عشق" آنجا " ناخدا" بود

پری رو موی عطر افشان خود را

پریشان در مسیر باد می کرد

ز هم پاشید بنیاد جوان را

که در عاشق کشی بیداد می کرد

ورق می زد کتاب دلبری را

که تا خواند فصول آخری را

جوان آهسته و آرام آرام

سرش بر سینه معشوق خم شد

فروغ از دیده او رخت بر بست

صدای ناله اش یکباره کم شد

ز شوق خود به پای یار جان داد

به جانان بهتر ز جان کی توان داد؟

در آن حالت به روی عاشق زار

نسیمی نرم نرمک باد می زد

ز مرگ عاشقی هجران کشیده

خروشان موج دریا داد می زد

پری رو با نگاهی حیرت آور

پریشان بود با حالی غم انگیز

در آن دم ناله ی صحرا نوردی

به کوه و دشت پیچید از ره دور

که او با سوز دل

این شعر می خواند

به آهنگ نوا اما به صد شور

" خوش آن دلداده ای کین بخت دارد

که پیش روی جانان جان سپارد"