تبليغاتX
شوق دیدار




























شوق دیدار

 

تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟
تو آیا با شقایق بوده‌ای گاهی؟
نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟

تو آیا قاصدک‌های رها را دیده‌ای هرگز،
که از شرم نبود شاد‌پیغامی،
میان کوچه‌ها سرگشته می‌چرخند؟
نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی می‌کند
چیزی نمی‌خواهد

و چشمان تو آیا سوره‌ای از این کتاب هستی زیبا،
تلاوت کرده با تدبیر؟

تو از خورشید پرسیدی، چرا
بی‌منت و با مهر می‌تابد؟
تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله‌های شمع، پرسیدی؟
تو آیا در شبی، با کرم شب‌تابی سخن گفتی
از او پرسیده‌ای راز هدایت، در شبی تاریک؟

تو آیا، یاکریمی دیده‌ای در آشیان، بی‌عشق بنشیند؟
تو ماه آسمان را دیده‌ای، رخ از نگاه عاشقان نیمه‌شب‌ها بربتاباند؟
تو آیا دیده‌ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته کنار قامت یک گل؟
و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟

تو آیا خوانده‌ای با بلبلان، آواز آزادی؟

تو آیا هیچ می‌دانی،
اگر عاشق نباشی، مرده‌ای در خویش؟
نمی‌دانی که گاهی، شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی ولیکن سینه‌ات لبریز از عشق است

تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟
جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، داده‌ای آیا ؟!

ببینم، با محبت، مهر، زیبایی،
تو آیا جمله می‌سازی؟

نفهمیدی چرا دل‌بستِ فالِ فالگیری می‌شوی با ذوق!
که فردا می‌رسد پیغام شادی!
یک نفر با اسب می‌آید!
و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد!

تو فهمیدی چرا همسایه‌ات دیگر نمی‌خندد؟
چرا گلدان پشت پنجره، خشکیده از بی‌آبیِ احساس؟
نفهمیدی چرا آیینه هم، اخمِ نشسته بر جبینِ مردمان را برنمی‌تابد؟

نپرسیدی خدا را، در کدامین پیچ، ره گم کرده‌ای آیا؟

جوابم را نمی‌خواهی تو پاسخ داد، ای آیینه دیوار!!؟
ز خود پرسیده‌ام در تو!
که عاشق بوده‌ام آیا!!؟
جوابش را تو هم، البته می‌دانی
سکوت مانده بر لب را
تو هم ای من!
به گوش بسته می‌خوانی

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 10:50 توسط ماتيلا| |

نسيم سرد پاييزي ز روي دشت شاليزي

گذشت و خشك برگ زرد تاكم را به رقص آورد

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 11:11 توسط ماتيلا| |

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

***

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

***

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

***

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!

در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟ 

***

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

***

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

 

 

مهدی فرجی

 

نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 8:6 توسط ماتيلا| |

مست عشقم

مست شوقم

مست دوست

مست معشوقی که دنیا دست اوست

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:7 توسط ماتيلا| |

 

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم 

من می توانم ! می شود !

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

تا بعد، بهتر می شود ....

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ،

صد بار تضمین میکنم...

نوشته شده در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 13:49 توسط ماتيلا| |

سلام شیره ی شعرم گلوله نمکم

هنوز بی تو خودم مثل بغض می ترکم

چه غنچه ها که به سودای بوسه پیش از تو

می آمدند ولی من نمی گزید ککم !!

ولی تو آمدی و شور تازه آوردی

که دلپذیر شود روزگار بی نمکم

کلک زدم که نیایی ولی ندانستم

که با نیامدنت کنده می شود کلکم

پری به پیله ام آوردی و من از آن روز

میان این همه گل با پر تو می پلکم

بدون شبهه خدا آفرید کوتاهت

که ختم قافیه باشی سلام دلبرکم!!

نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 10:45 توسط ماتيلا| |
 

آسمان دلم ابريست ...

چونان پهنه ي وسيع اين آبي بيكران در آستانه ي گريستن است

بارالها به واسطه ي كدامين گناه چنين تاوان مي دهم؟؟

نگاهت را از من برنگير كه ميميرم !!..

نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت 15:40 توسط ماتيلا| |

اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم

 

چند وقت است که هر شب به تو مي انديشم

 

به تو آري ، به تو يعني به همان منظر دور

 

به همان سبز صميمي ، به همبن باغ بلور

 

به همان سايه ، همان وهم ، همان تصويري

 

که سراغش ز غزلهاي خودم مي گيري

 

به همان زل زدن از فاصله دور به هم

 

يعني آن شيوه فهماندن منظور به هم

 

به تبسم ، به تکلم ، به دلارايي تو

 

به خموشي ، به تماشا ، به شکيبايي تو

 

به نفس هاي تو در سايه سنگين سکوت

 

به سخنهاي تو با لهجه شيرين سکوت

 

شبحی چند شب است آفت جانم شده است

 

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

 

یک نفر مثل خودم ، عاشق دیدار من است

 

یک نفر ساده ، چنان ساده که از سادگی اش

 

می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش

 

آه ای خواب گران سنگ سبکبار شده

 

بر سر روح من افتاده و آوار شده

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

 

یک نفر مثل خودم ، تشنه دیدار من است

 

یک نفر سبز ، چنان سبز که از سرسبزیش

 

می توان پل زد از احساس خدا تا دل خویش

 

رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

 

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست

 

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟

 

اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

 

پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟

 

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

 

عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش

 

آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

 

آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

 

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

 

و تماشاگه این خیل تماشا شده است

 

آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

 

عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 14:24 توسط ماتيلا| |

روز اول با خود گفتم

ديگرش هرگز نخواهم ديد

روز دوم باز مي گفتم

ليک با اندوه و با ترديد

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پيمان خود بودم

ظلمت زندان مرا مي کشت

باز زندانبان خود بودم

آن من ديوانه ي عاصي

در درونم هاي و هوي مي کرد

مشت بر ديوارها مي کوفت

روزني را جستجو مي کرد

ميشنيدم نيمه شب در خواب

هاي هاي گريه هايش را

در صدايم گوش مي کردم

درد سيال صدايش را

شرمگين ميخواندمش بر خويش

از چه بيهوده گرياني؟

در ميان گريه مي ناليد

دوستش دارم نميداني؟!!

روزها رفتند و من ديگر

خود نميدانم کدامينم

آن من سرسخت مغرورم

يا من مغلوب ديرينم؟

بگذرم گر از سر پيمان

ميکشد اين غم دگر بارم

مينشينم شايد او آيد

عاقبت روزي به ديدارم



نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 12:59 توسط ماتيلا| |


يار با ماست چه حاجت که زيادت طلبم


دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 15:35 توسط ماتيلا| |
Design By : Mihantheme